و این یعنی
چمدانش را بسته
دلیل شعرهایم
...
دلتنگ کسی هستم ...
کسی که شاید هنوز نیامده
خدا را چه دیدی ؟
شاید در این کوچه های پرهراس
دوباره پرنده ای متولد شود
خدا را چه دیدی ؟
شاید آفتاب سبز
شانه های ما را پر از گرمای امنیت کند
خدا را چه دیدی ؟
شاید صنوبرهای این باغ
با فریاد شادی سردهند
خدا را چه دیدی ؟
شاید میان دستهای ما
عشق بی توقع بروید
تنم را به نگاهی گرم کن .
من را ببین .
بگذار این بار
چشم های تو ترانه سر دهد
با من والس برقص
۱ ۲ ۳
+
- خوب چه خبر ؟ درسهاتو یاد گرفتی ؟
- بله اما خیلی غصه خوردم !!
- اااا ........ غصه چرا ؟ غصه ی چی ؟
- غصه ی نت گرد !
- ای بابا ! نت گرد ؟؟؟ چرا آخه ؟؟
-{بغض می کنه} آخه گرد بیچاره همیشه توی میزان تنهاست ....
" ببین آقا ! من که مشتری همیشگی تو هستم .... یه جوری حساب کن که شرمنده ی قوم و خویش نشم ... واسه برادر زنم می خوام .... کیسه ای چند حساب می کنی ؟ ... باشه .... نه خوبه همون ۱۱۸۰ .... نه ... خیالت راحت پولش نقده ... باشه باشه ... ۱۱۸۰ ... آقا ... یا علی ! "
گوشی تلفنش رو قطع کرد و دوباره شماره ای رو گرفت .
" مهدی جان ! الآن حرف زدم باهاش .... کیسه ای ۱۳۰۰ پایین تر نمی آد . بد هم نمی گه ... خوبه دیگه ... بازار زیر ۱۴۵۰ گیر نمیاری .... نه بابا ... کاری نکردم .... مثه برادر خودم می مونی دیگه . "
هم چنان داشت با " مهدی جان " صحبت از برادری می کرد وقتی از ماشین پیاده شد و به راننده کرایه اش رو داد .... ما مسافرا که پشت نشسته بودیم ٬ از زور تعجب و ناراحتی نمی تونستیم نفس بکشیم ...
راننده سرش رو از پنجره کرد بیرون و گفت :
" تف تو اون ننه ای که بهت برادری یاد داده "
پولش رو هم از ماشین پرت کرد بیرون و به ما گفت : نون ای که از این جور آدما تو سفره ی آدم بیاد ٬ برکت نداره
این راننده ها مرامی دارن که من هیچ جا ندیدم ! هر چی راننده ترانزیت و بیابون و اینا باشن ٬ بیشتر ....
به یه عرفانی می رسن تو جاده که من کمتر توی کسی دیدم ....
پراید مشکی بزن کنار
من هم گوشه خیابون ماشینمو نگه داشتم
داشتم با خودم فکر می کردم که چی کار کردم پلیس من رو نگه داشته .... موبایل ؟ سرعت ؟ کمربند ؟ چراغ قرمز ؟ .....
دیدم که ماشین پلیس بی توجه به من از کنارم رد شد و رفت
خیلی تعجب کردم .... اما بعد از چند ثانیه تازه یادم افتاد که من یه ماهی میشه که دیگه پراید مشکی ندارم و ماشینمو عوض کردم !!
یه چیزایی تو خون آدمه !!!!!!! منم انگار یه پراید سیاه مدل ۸۵ تو خونمه !! حتی اگه دیگه صاحابش نباشم !
آخه من خیلی خاص ام ! هیچ کی مثه من نیست ٬ من همین یه دونه هستم !
آروم در گوش شادی میگم :
خوب آخه خدا یه اشتباه رو دو بار تکرار نمی کنه !
روی چمن های خیس ٬
زیر رگبار تند ٬
راه می روم
و اشک می ریزم
برای بغض تو٬
که این روزها
انبوه می شود اما
نمی شکند.
دفن می شوم
میان غم خفته در چشمهای تو
این لباس تازه به چشم های تو نمی آید
برهنه کن چشم هایت را
برای تو اندکی فراموشی آورده ام
تا شاید باردگر
برای من لبخند باشی
عزیز من
نت های ملودی خنده ات را فراموش کرده ام
بیا از نو
با هم به روی صحنه برویم
و گریگ۱ بزنیم
همان شو که بودی ....
هوا سرد شده
این روزها رویا می بافم
سعی می کنم انقدر بزرگ شم به بتونم قدر این همه زلالی تو رو بدونم .....
عزیز من ....
مرسی که هستی
خورشید که می آید
تازه به یاد می آورم
که دریاها فاصله است میان ما
خیال بوده حضورت
...
اما ....
عجیب اینجاست
دست من هنوز ٬ بوی دست تو را می دهد
دلخوشی ِ گلدان شمعدانی بیرون پنجره
اندکی نور خورشید ٬
دلخوشی ِ قلب نآرام من ٬
طلایی چشم های مهربان تو
جایی میان چشم های تو
درست میان آن دو طلایی همیشه مهربان
جایگاه بوسه ای است ٬
که لبان من آرزویش را دارند
اما دیروز اتفاقی افتاد که باعث شد من یه خوشحالی ِ بی نهایتو حس کنم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم .....
دیروز صبح مسابقه نوازندگی هنرجویان فرهنگسراهای سر تا سر تهران بود و همه از سر تا سر تهران با قطعه های غول اومده بودن ....
از فرهنگسرای ما فقط ۳ تا از شاگردای من انتخاب شده بودن ۲ تا دختر ۱۴ ساله و یه پسر ۱۸ ساله ... من فقط به بچه هام گفته بودم که دارین می رین تجربه ی اجرای جدید داشته باشیم ... اجرای رقابتی ... و نتیجه اش اصلا برامون مهم نیست .... ( ترسیده بودم که احساس شکست بعدش بدجور اذیتشون کنه ) خلاصه ... قیافه ی من رو ... در نظر بگیرین ... وقتی ۲ تا شاگردای ۱۴ ساله من رتبه ی اول و دوم رو کسب کرده بودن ......
نمی دونم چه جوری می تونم حسم رو منتقل کنم ... نمی دونم می تونین بفهمین من چقدر خوشحال شدم ؟ حتی اگه خودم اول می شدم این حس انقدر زیاد نبود ....
من تدریس رو دوست دارم ولی همیشه می ترسیدم ... نکنه اشتباه کنم ؟ نکنه اشتباه یاد بدم ؟ نکنه کسی به خاطر من از موسیقی زده بشه ؟ نکنه .... هزار تا فکر و خیال ....
دیشب اولین شبی بود که من خیلی خیلی راحت خوابیدم .....
مثل یه پیر مردی که وصیت نامه نوشته و می دونه که وارث داره .....
سلام :)