رکاب می زنم
بر دوچرخه ای زنگ زده
که پدال پای چپش شکسته
و فرمانش نامیزان است
رکاب می زنم
تا ...
ایستگاه زالزالک
...
تو ایستاده ای
در انتهای میدان
بعد از یک دور کامل
مهربان من
با تو
هیچ چیزی قدیمی نیست
تمام سعی ام رو می کنم که لیاقت هدیه ی امشبت رو داشته باشم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:36 توسط شرمین
|
در این یازده دوازده سال تحصیلم در دانشگاه دو تا استاد آخوند داشتم که هر دو تاشون هم به صورت رسمی برای عقد دائمی از من خواستگاری کردن !!
بار اولی خیلی عصبانی شدم ... یادمه که تا دو روز فحش می دادم بهش ... تازه زخم اولی خوب شده بود که استاد دومی از من خواستگاری کرد که زن دومش بشم !!!!!
می تونستم یه حدسیاتی بزنم که " چرا " !!!!!!
من ظاهر ساده ای دارم
آرایش نمی کنم
خوش سر و زبونم
سر کلاسا حاضر می شم و فکر می کنم در نهایت تنها کسی باشم که درس مزخرف شون رو گوش می ده و ازشون سئوال می پرسه و ... " ببخشید حاج آقا ! می شه دوباره بگید من یادداشت کنم ؟" جمله ایه که هر استاد معمم ای رو وسوسه می کنه !
و این که قبل تر ها در زیرمجموعه ی فرمولِ زن پسندیِ "زن باید خوشگل باشه ، سفید و کمی چاق " قرار می گرفتم !
حالا با این سو سابقه ی من ، در نظر بگیرید در هتل شیراز ما ، یک عدد حاج آقا با خانواده ( زن و بچه و مادر و ... ) حضور داشتند ... که مدام توی آسانسور یا سر میز صبحانه می دیدیمشون ....
و هر لحظه احساس نارسیسیستی من بیشتر و بیشتر می شد که حاج آقا همین الآن می آد خواستگاری !!
یکی از روزهای خوب شیراز با مامان توی حیاط هتل نشسته بودیم و دو تا قهوه سفارش داده بودیم و از عطر گل ها و صدای پرنده ها داشتیم لذت می بردیم ، که مامان گفت : شرمین ، برو کافی شاپ ، ببین چرا قهوه ی ما رو نیاوردن !
رفتم به سمت کافی شاپ دیدم حاج آقا ، مشغول حرف زدن با کافه چی هست و متوجه حضور من شدند اما حرفشو ادامه داد که :
" آره پسرجون ! زودتر ازدواج کن که به گناه نیفتی !! اما با هر کسی هم ازدواج نکن ، همسرت چادری باشه ، نه روسری-روپوشی ! این دختر های روسری-روپوشی خیلی هم خوب باشن در نهایت می شن مثل این دختره !!!!!!! - با اشاره مستقیم به من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! - "
خیلی دوست داشتم قیافه ی خودمو در اون صحنه می دیدم !
نمی دونستم باید خوشحال شم که آخونده از من به عنوان لولو یاد می کنه یا ناراحت !
نمی دونستم باید خوشحال شم که پادوی توی کافه ی یه هتل معمولی توی شیراز از ازدواج با من منع می شه یا ناراحت !
و در حقیقت نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم !
تنها چیزی که به سرم زد این بود که بگم :
?Do you speak English
!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:33 توسط شرمین
|
این که دفتر رو بذاری جلوت و هر چی دوس داری توش بنویسی ... بدون فکر و برنامه ریزی ... یا بدون دوباره خوندن و اصلاح نوشته ات ، از تفریح های خودخواهانه ی من بوده ....
به این بازی وبلاگی ، همه تون دعوت هستین !

+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:48 توسط شرمین
|
ربطی نداره توی چه ماهی هستیم ،
این روزها
با تو
همه جا "بهشت"ه
حتی اگه خبری از انار توی سالاد ما نباشه
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:16 توسط شرمین
|
فالوده خوردن توی سرای مشیر ، به اندازه ی چای و پولکی خوردن توی هتل شاه عباس واجب است !!!!
نوشی رو اغفال کردم باهام بیاد شیراز !!!
کلی نه و نو کرد ! اما نهایتا" قبول کرد :)
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:8 توسط شرمین
|
1
قهوه ی صبح
مهم ترین وعده ی روزانه ی منه !!!
که اگه با بدخلقی و بی کیفی بخورم،
کل روزم رو بی حوصله م
دیروز فهمیدم
لزوما" خوب بودنِ خودِ قهوه ملاک نیس
وقتی که با سارا قهوه ی صبح رو می خوری!
نتیجه ش اینه که خوش می گذرونی و قاه قاه اینقدر می خندین با هم
انگار که هزار ساله همو می شناسیم و شوخی های مشترک داشتیم !
سارای ماه !
مرسی که روز من رو خوش کردی !
2
می شه میون خیلی چیزای بد
اتفاقای خوب رو پیدا کرد
مثل
میون یه دعوای مسخره با مربی اسکواش
الهام رو /....
3
هیچ فرقی نداره که دمای تهران چند درجه باشه
آسمون صاف باشه یا ابری
هواشناسی آفتاب رو پیش بینی کرده باشه یا بارون
من و تو که می ریم باشگاه انقلاب سالاد هامونو بخوریم
آسمون ابراز وجود می کنه همیشه !
آسمون حسود !
4
تصویر دیروز تو
موقع خدافظی
ایستاده جلوی در خونه تون
تمام خواب دیشب من رو تحت الشعاع قرار داده بود
متنفرم که گاز دادم و رفتم ...
باید می موندم نیگات می کردم باز !
5
باخ رو تازه شروع کردم
و این اولین باره که خیلی داره با من همکاری می کنه آقای باخ و انگشت های عزیزم رو به هم گره نمی زنه !
خواستم این جا اعلام ِ تشکر کنم از آقای باخ که بالاخره بعد از این همه سال داره با من همکاری می کنه !!!
6
نه !
واقعا" گوجه سبز کیلویی 25 هزار تومن ؟؟؟؟؟؟
کجا زندگی می کنیم ما ؟؟؟ !!!
یعنی می شه به جای یه کیلو گوجه سبز رفت رستوران بیکس و روی اون مبل هاش نشست و یه استیک خوشمزه خورد و خوش گذروند و بعد هم رفت بام تهران آلبالو خشکه خورد و هسته هاشو تف کرد رو زمین !!!
آهای !!!
بیا بریم تف کنیم هسته های آلبالوخشکه مونو !!!!!
:-دی
7
نوشی امروز جایی یه جمله رو خوونده بود که خیلی به نظرم قشنگ بود:
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک
سال را نود بار تکرار می کنند
بیاین "خوب" زندگی کنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:52 توسط شرمین
|
این روزها
یا "من" یه آدم دیگه شده م
یا آدمای اطرافم به طرز غریبی متفاوت شدن
دلم سفر می خواد
شیراز
اصلا دلم فقط شیراز می خواد
اردیبهشت
اردی ب ه ش ت که می شه
تمام سلول های تن من، شیراز رو صدا می کنن
شاید اگه یه سفر برم همه چی بهتر شه
اما ایراد کار اینجاست که
این ماه، خیلی ها "شیراز" رو دوست دارن و این تعطیلی تنها تعطیلی اردیبهشته
و حتما" همه سرازیر شدن شیراز ...
من نرفتم،
چون دلم شلوغی نمی خواد
دلم یه قهوه با
آی دا می خواد
...
فکر این که توی سفر قبلم به شیراز ،
در فاصله ی 24 تا 26 ام
چقدر زندگی من متحول شد
باعث می شه که ایمان بیارم به شیراز و معجزات اردیبهشتش
"باید" برم !
می دونم که می رم !
حالا تازه اوایله ماهه ... 2-3 هفته وقت دارم
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 توسط شرمین
|
1
دلم می خواهد
به حرف هایت گوش دهم
...
صدایت نمی گذارد
2
تو
به یک لبخند
تمام تاریخ عشق را به من وحی می کنی
و
من
به یک شلیک تفنگ آبپاش تو
عاشقانه می میرم
3
دیشب
میون فکر و خیال های شبونه ی قبل از خواب،
داشتم رویا می ساختم که
اگه
مثه سریال فرینج
یه کپی از من و تو ،
توی دنیای موازی وجود داشته باشه،
کاش
منِ دنیای موازی هم،
به همین خوشحالی باشه که من هستم.
- هر چند، فکر کردم اگه در موردش به تو صحبت کنم ، تو خواهی گفت :
شرمینِ اون دنیا ، حتما" از تو بزرگ تره ! و حتما توی این سن و سال دیگه دانشجو نیس!،
و اصولا" هم زیر بار یه کپی دیگه از خودت نخواهی رفت، حتی توی دنیای موازی !-
و بعد بلند بلند خندیدم !
- "چند سالته تو ؟" بگو دیگه ! -
4
اون سالی که با حسنا رفته بودم اصفهان ،
یه تسبیح برای تو خریدم،
که بهت ندادم !!!
- فک کنم مهر 87 -
هفته ی پیش اما
بعد از این همه سال
خوابشو دیدم
کلی گشتم تا پیداش کردم
گذاشتمش کنار که بهت بدمش
هی یادم می ره !
اینو نوشتم که تسبیحتو ازم طلب کنی !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 10:11 توسط شرمین
|
شب های روشن ،
دیشب کتابش ،
و الآن فیلمش ....
....
امروز،
وسط سیلی که توی راه دانشگاه توش گیر کرده بودم
-چند ثانیه ... همون چندثانیه ای که به مرگ فکر کردم ، -
دیدم:
دوست داشتنِ تو،
بزرگ ترین چیزیه که توی این دنیا دلتنگش خواهم شد
و به یاد آوردم که
یه قدم زدن توی بارون بهت بدهکارم
نحیفِ داستایوفسکی
خوشحالم که نمردم !
از همیشه بیشتر !
هواشناسی می گه فردا بارونه، بیا بدهی مو صاف کنم باهات !!
یه چینگاری هم هست ها ! یادم نرفته !
آقای الهامیان هنوز داره تقلا می کنه من سونات موتسارتمو عوض کنم ! اما من زیر بار نمی رم !
انگار که "زوری " بخوام بگم من از پس اش بر می آم !
ساعت 12:24 دقیقه ی شبه !
یکی الآن زنگ زده به موبایل من می گه ببخشید ، برای آگهی ماشینی که توی روزنامه بود مزاحمتون شدم !
خواستم بگم اگه ماشینمو می خواستم بفروشم هم به تو یکی نمی فروختم ، اما
چون یوگا می رم و " سیکل ضد خشم " رو یاد گرفتم ، فقط گفتم اشتباه گرفتین و
پیشنهاد می کنم بذارین فردا صبح باهاشون تماس بگیرین شاید خواب باشن !!!!
میترا حجار در نارنجی پوش ... یادمه یه روزایی
چقدر دوس داشتم شکل میترا حجار باشم !!!! شاید این تنها "دخترانه " ی تمام
جوانی من بود !
جیگر مرغ با رب انار !
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:32 توسط شرمین
|
1
نمی دونم تعریف شماها از "بهترین عیدی"ای که تا حالا گرفتین چیه ؟! و این سوال تکراری و کلیشه ای رو چند دفعه جواب دادین ... در مورد بهترین "کادو" صحبت نمی کنم ... در مورد بهترین "عیدی " حرف می زنم .... و من امسال در عنفوان سی سالگی عیدی ای گرفتم که همون موقع می دونستم چه ارزشی داره !
مامان نیره ی من سال هزار و سیصد و هفده - یعنی حدود هفتاد و پنج سال پیش- یه دفترچه درست می کنه و به همکلاسی های دبیرستانش می ده که براش بنویسن ... کاری که همه ی ما کردیم /
حالا ، اون دفترچه ، با تمام یادداشت ها و عکس هایی که بهش وصل شده و نقاشی ها و شعر هایی که توش نوشته بودن ، .... مال من شده .
ورق زدن و خوندن این دفترچه ، یک حالی به آدم می ده ... انگار توی زمان "غرور و تعصب " داری زندگی می کنی و تو هم آقای دارسی عزیز منی !
_من می دونم که غرور و تعصب حداقل دو قرن قبل نوشته شده ... اما جلوی رویاها رو نمی شه گرفت !
2
بچه که بودم شبایی که باید خونه ی مامان نیره می خوابیدم ، همیشه می پریدم توی تخت وسط مامان نیره و باباحسن ، بعد از اخبار رادیو آمریکا که مامان نیره گوش می کرد ، نوبت قصه گفتن برای من می شد . قصه های مامان نیره ، با قصه های بقیه فرق داشت. از شنگول و منگول نمی گفت ، از سیندرلا نمی گفت و از " یه دختر قهرمان به اسم شرمین(!) " هم نمی گفت.
قصه های وزن دار یا آهنگ گونه ی قدیمی ... که هیچ جای دیگه نمی شد شنید ، قصه هایی که حتی آخر همه شون خوب نمی شد ، قصه هایی که شاید ازشون سر در نمی آوردم ....
زمان قصه گفتن مامان نیره ، محبوب ترین زمان شب بود، چون منو تمام طول داستان نوازش می کرد - احتمالا امید داشته که خوابم ببره !! - و من چشم هامو می بستم و تمام قصه ها رو به تصویر می کشیدم
قصه ای که بیشتر از همه یادمه که می گفت "کک به تنور" بود ، که جالب این جاست که بعد از این همه سال ، من یکی دو سال پیش فهمیدم برای من سانسورش می کرده و می گفته ! که بدآموزی نداشته باشه !
این روزا خیلی به یاد این قصه ام ... و وقتی توی گوگل پیداش کردم کلی ذوق زده شدم
سیزده به در رفتم کنار تخت مامان نیره و براش خوندم هنوز یه جاهایی از قصه رو زمزمه می کرد ، بغض امان نداد کلشو براش بخوونم تا ببینه من بی سانسورشم دیگه بلدم ....
انقد سعی کرد من مؤدب باشم ها ...
قربونش برم :*
قصه هاش همیشه با این تموم می شد :
بالارفتیم دوغ بود قصه ما دروغ بود
پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود...
خلاصه راست دروغشو من نمی فهمیدم !!!!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 0:47 توسط شرمین
|
Adagio
سوار ماشین شادی
میون آسمون ابری
و بارونی که خاصیت بهاره،
قطعه ای رو تصمیم می گیریم بشنویم،
که توی اجرای آقای میناسکانیان ،
من و شادی رو خیلی احساساتی کرد
...
موزیک که شروع می شه
چشمامو می بندم
و دستمو از پنجره ی ماشین بیرون می برم
...
انگار که نیستی
انگار که هیچ وقت به هم نرسیدیم
انگار که با هق هق و بی نفس ،
داستان نبودنت رو دارم زمزمه می کنم
- جلوی آینه -
حتی "گوش"ی نیست
انگار که دست های تو از من دور افتادن
انگار که لبخندت به روی من نیست
اندوه ... فقط اندوه تمام من رو فرا گرفته
میان اشک و بغض دست و پا می زنم
و موسیقی که تموم می شه ،
چشم هامو که دوباره باز می کنم،
هوا باز تر شده
و بارون آروم تر
حال من بهتر
و دوباره به یاد تموم خوشبختی این روزا می افتم
...
که من چقدر در آرامش هستم
و تو چقدر نزدیکی
و تو چقدر مهربان
دوستت دارم
-زیاد-
:)
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 18:44 توسط شرمین
|
گاهی - وقتایی که خیلی بی کار و بی حوصله م - مثه امشب ، می شینم و از میون آرشیو موزیکای با کلامی که دارم، برای ماشینم سی دی جدید انتخاب می کنم .
ملاکم برای انتخاب ،
1. انتخاب مجدد آهنگ های آخرین سی دی در ماشینه ، آهنگایی که هر دفه اومده تا آخرش شنیدم و جلو نزدم .
2. حذف آهنگایی که توی ماشین خیلی کیف نداده و همیشه جلو زده شده .
3. اضافه کردن آهنگایی که توی این مدت به دستم رسیده یا توی این روزا کشف شده .
نتیجه ی این جور سی دی گلچین کردن ، این می شه که توی این 5-6 سالی که ماشین دارم، کلی آهنگ تکراری هستن که توی همه ی سی دی ها هست !
همه جور آهنگی توی این سی دی های من پیدا می شه ... ایرونیا از دنگ شو .... تااااا .... کورس شریعت زاده !
و خارجی ها از مارک آنتونی .... تاااااا .... موزیک فولکلور روسیه !
برای همین ، سی دی های من یه جور " شتر گاو پلنگ " ی هستن که با عشق انتخاب می کنم آهنگاشونو .
اما قابل ارائه به غیر نیست ! این یکی که در کمال شرمندگی توش "بلک کتس " هم داره ! و این برای یک دانشجوی موزیک کلاسیک سقوط محسوب می شه ...
توی دانشگاه ما، وقتی وارد پارکینگ می خوای بشی کارت دانشجویی تو چک می کنن، وقتی شیشه تو پایین می کشی که کارتتو نشون بدی، از ماشینت یا
باید صدای سمفونی های چایکوفسکی بیاد ، یا سوئیت های باخ !
اما معمولا" من که شیشه مو می دم پایین ، صدای مایکل بوبله و برایان آدامز و اوهام و دنگ شو می آد . و این باعث می شه که دانشجوهای اطراف ماشین چپ چپ نگام کنن ... اما من از رو نمی رم و از موزیکایی که گوش می دم خجالت نمی کشم و ژست روشنفکریِ " به به من چقدر موزیسین"م در نمی آرم ...
توی جاده نمی شه موزیک کلاسیک گوش کرد!!
یه جا هیجان قطعه زیاد بشه ، گاز می دی توی ماشین جلویی !!! :-دی
در نهایت فرقی نداره سی دی من چند تا آهنگ توش باشه ، بعد از یکی دو روز گوش دادنش، یه آهنگی سوگلی می شه و به مقام " ریپیت سینگل ترَک " در می آد .... ! و معمولا" اون آهنگ ، اولین آهنگیه که توی سی دی بعدی انتخاب می شه ....
البته این وسط همیشه آهنگ یا آهنگایی هست که بعد از رایت کردن سی دی یادت میفته که جا موند !!
-take this waltz لئونارد کوهن -
و این داستان ادامه دارد ....
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 0:31 توسط شرمین
|
همیشه می گی که من با دست هام حرف می زنم ...
یعنی اگه دست هامو ازم بگیرین ، من حرف نمی تونم بزنم ....
اما راستش ....
این دست هام هستن که با تو شخصا" صحبت می کنن ....
زبونشونو یاد بگیری،می بینی که از من بهتر حرف می زنن !
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 12:24 توسط شرمین
|
رستوران البرز - طبقه ی بالا - ناهار - یک ساعتی بعد از تحویل سال من
دست هامو پشت سرم قلاب می کنم و به ترافیک شدید سهروردی نگاه می کنم و خوشحالم که صدای این ازدحام این سمت شیشه نمیاد .
غذامون تموم شده و این دفه 50 سانت رو تا آخرش خوردیم و احساس رضایت داریم .
لیوانمو بر می دارم و باهاش بازی بازی می کنم و به تو نگاه می کنم .
و به این فکر می کنم که
تمام آرامش این سمت پنجره ، به خاطر حضور توست ....
با لبخند نگام می کنی و می گی نریم ؟
می گم بریم .
و می دونم سال روشنی در پیشه ....
عیدت مبارک :)
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:49 توسط شرمین
|
این سال طولانی ، با همه ی فراز و نشیبش ، داره نفس های آخرشو می کشه
اول سالنامه ی امسالمو باز می کنم و هدف ها و آرزوهایی که اول فروردین ، اولش نوشتم رو مرور می کنم ...
به خودم می بالم که یکی از آرزوهایی که 10 سال همیشه ابتدای سالنامه ی من حضور داشت ، امسال برآورده شد ...
در کل سال بدی نبود،اما اصلا اون جور که برنامه ریزی کرده بودم پیش نرفت
اسفند ، بر خلاف تمام اسفندهای بی حادثه، به اندازه ی یک سال بر من گذشت
چیزای خیلی مهمی یاد گرفتم که خدا کنه یادم نره :
اون ثانیه ای که عضله ی پام پاره شد، فک نمی کردم هیچ دردی شدیدتر از اون درد رو بتونم تجسم کنم.
اما 4 ماه بعد، وقتی آرین روی تخت بیمارستان از شدت درد بنفش شده بود و
چشماش کبود شده بود، دردی رو توی سینه حس کردم که قابل مقایسه با هیچ دردی
نیست.
دیدن درد کشیدن عزیزترینت ، سخت ترین تجربه ی دنیاست
سیگار چیز خوبیه
اما نکشیدنش چیز بهتریه
به شدت توی تَرک هستم !
عادت کردن به هر چی، چیز بدیه ، حتی عادت کردن به دوست داشتن تو .....
دو-سه هفته پیش ، refresh کردم عاشقانه مو ، .... از نو دوستت دارم .... یه
شکل جدید ...
- همین یه وری راه رفتن توی آبان جنوبی ، همین دنبالت گشتن توی پرسپکتیو
شلوغ آدم ها تو خیابون سهروردی ، همین کودکانه وسط آکواریوم کریمخان ، همین
دویدن واگن به واگن در ایستگاه های مترو ..... امروز ِمن رو ساختی .... با
تموم مدادرنگی های بهاری ، بهار رو آوردی وسط سرمای همیشگی بعد از غذا
خوردن ( آدم غذا که می خوره ... )
من ، در کمال صحت و سلامت عقل ، دوستت دارم !
کارم رو دوست دارم ... انقدر که قلبا" اون قدرها هم شاکی نیستم که فردا باید برم آموزشگاه و کار کنم
کارم، چیزیه که بهم اعتماد به نفس می ده
ورزشی که می کنم رو دوس دارم ، این رقابت و لجاجت و انرژی ای که هر بار از من تولید می شه ، واقعا با کاراکتر من جوره !
حتی یوگا که آقای میناسکانیان مجبورم کرد برم .... واقعا حس می کنم شبا آروم تر می خوابم .... تخت و طولانی
این که این ترم گوش شیطون کر ترم آخر تحصیل من محسوب می شه و بالاخره دوره ی
24 ساله ی درس خووندن من هم داره تموم می شه جای خوشحالی داره ( با موزیک
سر اومد زمستون ! )
این که بعد از 29 سال و 9 ماه دیگه کسی برای توصیف من نخواهد گفت : " اون
دختر تپله - اون دختر چاقه ! " دکترم هفته ی پیش بهم گفت که دیگه به وزن
دلخواهت رسیدی و نمی خواد لاغر شی
هر دختری ، هر دختری ، هر دختری .... باید به فکر ظاهرش باشه ... این یه قانونه .
خونواده مهم ترین قسمت زندگی آدمه ... و من خوش شانسم که بهترین شو دارم ... آدمایی که هر کدوم یه دیوار محکمن واسه ی تکیه دادن ....
( با سلام و ارادت شدید به خاله خندان .... **)
آدما و دوستای خوبی که "همراه" من بودن وقتای نیاز ....
آدما و دوستایی که راه خودشون رو صریحا نشون دادن و برای همیشه از زندگی من خودشونو حذف کردن
فیلما و موزیکای خوبی که امسال روی من اثر خوب گذاشتن
جمله هایی که با خوندنشون چیزای خوب یاد گرفتم
اساتیدی که ازشون مدام "یاد" گرفتم
آهنگسازایی که من قطعاتشونو برای رپرتوارهای امسال انتخاب کردم
...
همه و همه
...
و در نهایت ...
در پس تموم این گفته ها و خودسانسوری ها ،
باید اعتراف کنم که بی شک این که "تو" تویی ... همینی که هستی ... دقیقا
همینی که هستی ... یه اتفاق خوب توی زندگی من، که من هنوز به وقوعش عادت
نکردم ....
و من گذران به سلامت این سال رو مدیون دوستی با تو هستم
مرسی که 90 من رو رنگی کردی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 1:20 توسط شرمین
|
در یک کنیسه ی صدساله
زیر یک آلاچیق خشک بی برگ
در شهری که نمی شناسمش
کسی دست مرا می گیرد که از خون من نیست
میان مردمانی که تا به حال ندیده ام
در فضایی غریب و نا آشنا
می گریزم تا نوری ... راهی ....
می گریزم تا تو
نجاتم بده از کابوسی که از آن ِمن نیست
....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 13:13 توسط شرمین
|
می ایستی
با غرور
و می گی :
من درستش می کنم
( به دور دست ها خیره می شی ! و موسیقی در اوجه ! )
درسته که خیلی صحنه ی جوادی رو ترسیم کردم ، و احساس می کنی "جان وین " روی قله ای حوالی تگزاس این جمله رو به زبون آورده !
اما
"اطمینان " چیزیه که ته دلمون ، همه مون دنبالشیم ....
بیا با هم قدم بزنیم ،
عزیزٍ هر روز و شب
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 9:23 توسط شرمین
|
امروز بعد از سالها که از دیدن این فیلم می گذره من از تصمیم شب چهارم دختر شب های روشن خوشحالم
حالا امشب تازه می تونم بگم که منم اگه بودم همین کارو می کردم .

خواستم بدونی من حالا حالاها سر اون خیابون منتظرتم .
- موسیقی متن : موسیقی تیتراژ پایانی فیلم -
و با طعم شنیتسل شاندرمن و نارنج
راس گفتی : پوست انداختن چیز خوبیه ....
یه آدم دیگه شدم انگار .
با خیال تخت
مرسی واسه ی اون شب سخت
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:4 توسط شرمین
|
الآن اومدم خونه ...
هنوز احساس می کنم چند سانت بالاتر از زمین دارم راه می رم ....
خوشحالم که برای فردا شب هم بلیط دارم و این شانس و دارم که این شاهکار رو دوباره بشنوم .
قبل از این که اجرا شروع شه ٬ یه جوجه پیانیست ِ عوضی که یکی دو بار خونه ی آقای میناسکانیان دیده بودمش ٬ اومد قدقد کرد کمی
{ دُم در میارن اینایی که الکی بهشون بال و پر داده می شه } که :
" من وسط سالن بلیط گرفتم که سوتی ها رو بهتر بتونم بشنوم ." !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
باید قیافه ی منو می دیدین !
بهش فقط گفتم : " عزیزم !
{ از این "عزیزم"ها که یعنی " کوچولو!" } من و تو در حدی نیستیم که اصلا سوتی های آقای میناسکانیان رو درک کنیم ! چه برسه به این که ازش سوتی بگیریم ! "
خلاصه این که استرس بدی داشتم قبل از این که آقای میناسکانیان بیاد روی سن ... که نکنه ... یه وقتی ... خراب شه و این پسره لبخند بیاد گوشه ی لبش !
وقتی اومد روی سن همه چی دوباره آروم شد .
...........
شروع که کرد به زدن ... هیچ کی دیگه نفس نکشید ... "کودکانه " ی موتسارت رو انگار فقط این مرد هفتاد ساله درک کرده بود ......
موومان دوم .... موومان دوم کنسرتو ۲۳ موتسارت ...... امان از موومان دوم ....
تمام صورتم اشک شده بود ...... کافی بود یه روز عاشق بوده باشی که غرقت کنه این اجرا ....
از شادی خجالت کشیدم که آروم کنارم نشسته بود دستمال در آوردم که پاک کنم اشکامو ... شادی برگشت نگام کرد دیدم اونم دستمال لازم داره !
موومان سوم ترسناک ترین بود ... اجرای موتسارت با اون نت های سریع و کنار هم برای پیانیست هایی که دست های بزرگی دارن خیلی سخته .... اما اجرای امشب یه مثال نقض بود .... به عنوان پیانیستی که بزرگ ترین دست ها رو داره توی ایران ٬ .... فوق العاده بود ..... بی نقص و عالی .
.......
افتخار می کنم که این اجرا رو به صورت زنده دیدم
افتخار می کنم که من می فهمم "موزیک" چقدر مهم تر از "تکنیک"ه .
افتخار می کنم که توی نسلی به دنیا اومدم که آقای میناسکانیان هم هست
افتخار می کنم که گاهی برای آقای میناسکانیان شاگردی می کنم
..........
حال ِ بدِ این روزهای من ٬ فقط یه اجرای امشبو لازم داشت .
پ.ن. اعتراف : اگه حجاب برای پوشاندن زیبایی های مو از جنس مخالفه ٬ آقای میناسکانیان حجاب بهش واجبه !!!
+
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:0 توسط شرمین
|
فک می کردم امتحانام که تموم شه ٬ وقت نفس کشیدن دارم ...
اما هر ۲ تا آموزشگاهی که توش کار می کنم واسه ی شاگردا کنسرت گذاشتن ٬ یکی شون امروز٬ یکی شون جمعه ی دیگه ....
و من مشغول آماده کردن روحی و تکنیکی بچه ها هستم ...
امروز از ۲ تا ۹ !!!!!!!
یعنی تموم عصر جمعه ی عزیزمو باید توی سالن اجرا بمونم و استرس همه رو داشته باشم .
آقای میناسکانیان هم ۵شنبه جمعه ی دیگه با پارسیان اجرا داره و آخر هفته ی بعدی هم این جوری پر شده .
آقای الهامیان هند رفته و قرار شد یه شنبه برم پیشش
به مامان قول دادم ببرمش گل بخره و گلدوناشو واسه ی عید " بهاری " کنه ...
دیروز با ۱۵ تا گلدون پامچال اومد خونه ! نمی دونم چرا فک می کنه ۱۵ تا پامچال واسه ی استقبال بهار کمه !
توی مسابقات جام نوروز اسکواش - با کمال پررویی - شرکت کردم ! خودم متوجهم که اعتماد به نفس کاذبی دارم واسه ی رقابت با بازیکنایی که ۳-۴ ساله حداقل دارن بازی می کنن - من ۹ ماهه دارم بازی می کنم ! - اما واسه محک زدن خودم ٬ به نظرم مفیده !
هنوز واسه ی عید هیچی نخریدم ... نه واسه ی عید ٬ واسه ی لباس های روزمره ام هم به مشکل برخوردم .. چون سایز کم کردم لباسام به تنم زار می زنه ... و از احساس " بی لباسی " ِ خاصی دارم رنج می برم !!
معاینه فنی ماشینمو باید بگیرم ٬ و باز داستان صف های طولانی و انتظار بی پایان
کلی فیلم و سریالِ ندیده دارم و واقعا می خوام ببینم
کار زیاد ... وقت کم
ذوق اومدن بهار ........
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 13:0 توسط شرمین
|
داره عادت می شه ...
آماده شدن همه ی قطعه هام روز قبل از امتحان ٬تمرکز ضعیف و حواس پرت روز امتحان ٬ بد دادن امتحان پیانو ٬ تاسف من ٬ تعجب آقای الهامیان ٬ عصبانیت آقای میناسکانیان ٬ خجالت من ٬ متنبه شدن من ٬ دوره ی نقاهت ٬ شروع ترم ٬ تمرین های بی وقفه ی اولیه ٬ ول کردن قطعات در وسط ترم ٬ توی سر زدن قطعه ها هفته های آخر ترم و دوباره آماده شدن قطعه ها روز قبل از امتحان ....
- الآن من در مرحله ی نقاهت به سر می برم ! -
کاش یادم بمونه این ترم دیگه کسی توی ژوری به من لطف نخواهد کرد .....
وای ... آقای میناسکانیان .... آقای الهامیان .....
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 22:24 توسط شرمین
|
تپشِ قلبِ من
و ویولنسل صدای تو
رمانسِ تلفیقیِ بی مانندیست٬
که ریتمش " والس " می زند
و ملودی اش " نکتورن "
گاهی حتی
شوپن هم حسادت می کند به عاشقانه ی ما
+
نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:44 توسط شرمین
|
دیشب از خواب پریدم ٬ توی خونه پر شده بود از بوی املت بابا ... پیش می آد یه وقتا شب ها که خوابش نمی بره واسه ی صبح فرداش املت درست می کنه و بعد می خوابه . اما من همیشه اون موقع خواب بودم و صبح فرداش فهمیدم بابا شب زنده داری کرده !
خلاصه پریدم از تختم بیرون و رفتم توی آشپزخونه .چراغا خاموش بود و کسی توی آشپزخونه نبود . اما بوی املتی که توی خونه پیچیده بود ٬ نوید این رو می داد که امروز که تعطیله ٬ صبحش با هم املت می خوریم و دور همیم ....
صبح با اولین صدایی که شنیدم از جام پریدم و با کله به سمت آشپزخونه .
مامان بود.
گفتم:خلیلو بیدار کنیم املت بخوریم
گفت:بیچاره تا پا شه و واسه ی ما املت درست کنه ٬ ظهر شده . بذار بخوابه روز تعطیل
گفتم:نوشی مگه دیشب درست نکرد ؟ بوش میومد توی کل خونه
رفتیم دیدیم ماهی تابه ش هم خالیه .......
نه خبری از املت بود
نه هیچ چیز دیگه
نمی دونم ...
هنوز خلیل خوابه و راز بوی املت بابا هنوز کشف نشده !
من اما مطمئنم ....
یه آدم شکمو دماغش هیچ وقت اشتباه نمی کنه !!
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 10:5 توسط شرمین
|
۱
جمعه طبق معمول هفته های اخیر ٬ رفتم برای آقای الهامیان ساز زدم ٬ خیلی دل و دماغ نداشتم ٬ علائم سرماخوردگی و بی حوصله گی این روزا ٬ من رو به شدت " شُل " کرده بود . شروع کردم به ساز زدن ٬ وقتی که تموم شد ٬منتظر بودم آقای الهامیان دعوا کنه که چیزی که زدی " موزیک " نداشت و فقط نت زدی و اینا ٬ اما در کمال تعجب شروع کرد تعریف کردن و گفت :
"همیشه همین جوری باش که الآن بودی ٬ چرا تو همیشه می خوای بهتر از چیزی که هستی خودت رو نشون بدی ؟ .... "
جمله اش هنوز توی سرم می چرخه . این که من ذاتا" آدم show off ای هستم ٬ حقیقت تلخیه که باید قبول کنم ٬ اما این که بخوام " بهتر " به نظر برسم ... نمی دونم ........
از جمعه٬ غرق تواضع و فروتنی شدم !!!!!
۲
دیشب
میان دست و پا زدن
در یک رویای صادقه
کودکیِ من
دست تو را رها نمی کرد
حتی به بهای آن بادکنک سبز
۳
گفتی موهام امروز قشنگ شده ٬ توی آسانسور برگشتم به سمت آینه ٬ ببینم چه شکلی شده موهام مگه ٬ چشم هام رو دیدم ٬ که از الآن بوی دلتنگیتو می داد
(------------------ بق)
۴
این شوپن لعنتی عزیز ... !
انقدر موسیقیش بهم نزدیکه که دیگه نمی شه به جز شوپن چیز دیگه ای شنید ....
۵
سالادای میکس باشگاه انقلاب ٬ سر جای خودمون
۶
سریال بینی ِ فشرده
سریال میلدرد پیرس ٬ شرلوک و فرینج
۷
یک لنگه آل استار سبز تنها ٬ روی داشبورد ماشین
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:54 توسط شرمین
|
آخر مسابقه
یه ضربه ی خاص می زنم
یه ضربه ی " من در آوردی "
و تبدیل به امتیاز می شه
مربی تشویقم می کنه
مربی رقیب برام دست می زنه
رقیبم بهم " نایس شات " می گه
بازی تموم شده
همون یه امتیاز من رو برنده کرده
رقیبم بهم می گه : " عجب ضربه ی آخر خوبی بود "
مربی تشویقم می کنه که " چه غلطا ! " والی ِ کراس ِکیل شات " می زنی ؟"
...
و من پیش خودم فکر می کنم که :
"چه باحال ... من که فقط راکتمو گذاشتم جلوی توپ که توپ رو دفع کنم ... فقط واسه ی این که گل نخورم ... کشکی کشکی گل هم زدم ... کشکی کشکی بردم ... تازه این ضربه ی مزخرفی که از خودم در آوردم چه باحال ! چه اسم باکلاس و طولانی ای داره ! "
با نارضایتی درونی از این که می دونم " اتفاقی " بوده ضربه م و داشتم واقعا می باختم٬ سعی می کنم لبخند بزنم به مربیم ...
که در جواب لبخندم می گه : " چه قیافه ای هم گرفتی واسه ما از بعد از ضربه ! نیگاش کن ها ! "
همه می خندن ٬ رقیبم لبخند بدی می زنه ...
من چیزی ندارم که بگم ... قمقمه ام رو بر می دارم و آب می خورم
حال این روز های من
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 18:28 توسط شرمین
|
یلدا
یعنی
تو از فردا طولانی تر لبخند می زنی
یلدا
یعنی
تو از فردا "با من " تری
پ.ن: کجا می ری پس ؟! ;)
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 0:0 توسط شرمین
|
هوا خوب است
حال من هم
من نمی ترسم
دل من آرام است
و شب ها
چشم که می بندم ٬
بی فکر و خیال
رویا می بینم
هوا خوب است
حال من هم
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 17:21 توسط شرمین
|