تبليغاتX
تا همیشه و بیشتر

تا همیشه و بیشتر

...

صدایی نیست 
و این یعنی 
چمدانش را بسته
دلیل شعرهایم
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:35  توسط شرمین   | 


ای تلخ ترین ِ عاشقانه ها
بگذار شیرین ِ تو باشم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 0:5  توسط شرمین   | 

آخر خط را می بینم
می بینم که سقوط می کنید
...
از زیر چشم بندی که بر چشمانم زده اید

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 12:17  توسط شرمین   | 

بد قلقی نمی کنم
دلم تنگ شده
...
بیا
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 7:5  توسط شرمین   | 

به آدم عزیز ترین ات بگو دست بذاره روی حساسیت ها و نقطه ضعف هات ٬
بعد عقب وایسا و از دور عکس العمل هات رو نگاه کن ..... خودِ واقعیتو تماشا کن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 14:36  توسط شرمین   | 

ماگ ام رو پر می کنم از قهوه ی سیاه و می رم تو اتاقم می شینم روی زمین ٬ تکیه می دم به تختم و زانوهامو جمع می کنم توی بغلم . ماگم رو دو دستی می گیرم و غرق رویاهام می شم .....

دلتنگ کسی هستم ...
کسی که شاید هنوز نیامده

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:47  توسط شرمین   | 

خدا را چه دیدی ؟
شاید همین سپیده دم
تفنگ هایشان غلاف شوند

خدا را چه دیدی ؟
شاید در این کوچه های پرهراس
دوباره پرنده ای متولد شود

خدا را چه دیدی ؟
شاید آفتاب سبز
شانه های ما را پر از گرمای امنیت کند

خدا را چه دیدی ؟
شاید صنوبرهای این باغ
با فریاد شادی سردهند

خدا را چه دیدی ؟
شاید میان دستهای ما
عشق بی توقع بروید

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 11:0  توسط شرمین   | 

نخ را آزادتر کن...
بادبادک دلش گرفته ...
پرواز می خواهد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 17:35  توسط شرمین   | 

می خوام نفهمه چقدر ازش متنفرم .... می خوام روزای آخر حضورشو تو ایران بدون تنش بگذرونم .... که شاید بعدها بتونم کاملا از زندگی ام محوش کنم ....
باز دهنش رو باز می کنه و یه آشغالی بلغور می کنه .... کلاس ساکت می شه و همه نفس ها حبس می شه ... چون می دونن الان من یه جوابی می دم و باز دعوا می شه ...
خودم رو آروم می کنم .... شرمین ... چیزی نگو ... تو می تونی آروم باشی ... قلبم از فشار فحش های سانسور شده که تو خودم نگه داشتم به شدت درد گرفته ... باز نفس عمیق می کشم ....دست هام می لرزه ... تنم سرد شده .... پر از تنفرم - حسی که تا به حال تجربه اش نکرده بودم - خدای من ... کابوس کلاس های سه شنبه کی می خواد تموم شه ؟ ....  چشم هامو می بندم و فقط می گم : ببخشید ٬ شما دقیقا کی برمی گردین پاریس ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:38  توسط شرمین   | 

انگشتان من
روی ساز می لغزند
- بی هدف -
اشک ها
سرازیر می شوند
- بی وقفه -
و من در موسیقی خاطرات
گم می شوم
- بی زمان -

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 10:0  توسط شرمین   | 

در این هوای سرد
دلم نوایی می خواهد
که از ویولنسل چشمهایت سخن بگوید

تنم را به نگاهی گرم کن .
من را ببین .
بگذار این بار
 چشم های تو ترانه سر دهد
با من والس برقص
۱ ۲ ۳
+

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 23:29  توسط شرمین   | 

هفته ی پیش یه دختر ۷-۸ ساله اومد آموزشگاه پیش من . اولین جلسه اش بود ... در باره ی نت ها و ... باهاش حرف زدم و کلی با بازی مطالب اولیه رو با هم کار کردیم .
این هفته که اومد سر کلاس سعی کردم اولش یه کم باهاش معاشرت کنم :

- خوب چه خبر ؟ درسهاتو یاد گرفتی ؟
- بله اما خیلی غصه خوردم !!
- اااا ........ غصه چرا ؟ غصه ی چی ؟
- غصه ی نت گرد !
- ای بابا ! نت گرد ؟؟؟ چرا آخه ؟؟
-{بغض می کنه} آخه گرد بیچاره همیشه توی میزان تنهاست ....

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:54  توسط شرمین   | 

-
...


"سکوت" متن آسانی است که معمولا اشتباه خوانده می شود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 9:5  توسط شرمین   | 

مسافر صندلی جلو داشت با موبایلش حرف می زد ... انقدر بلند که احتیاج به تلاشی برای به استراق سمع نبود !

" ببین آقا ! من که مشتری همیشگی تو هستم .... یه جوری حساب کن که شرمنده ی قوم و خویش نشم ... واسه برادر زنم می خوام .... کیسه ای چند حساب می کنی ؟ ... باشه .... نه خوبه همون ۱۱۸۰ .... نه ... خیالت راحت پولش نقده ... باشه باشه ... ۱۱۸۰ ... آقا ... یا علی ! "

گوشی تلفنش رو قطع کرد و دوباره شماره ای رو گرفت .

" مهدی جان ! الآن حرف زدم باهاش .... کیسه ای ۱۳۰۰ پایین تر نمی آد . بد هم نمی گه ... خوبه دیگه ... بازار زیر ۱۴۵۰ گیر نمیاری .... نه بابا ... کاری نکردم .... مثه برادر خودم می مونی دیگه . "

هم چنان داشت با " مهدی جان " صحبت از برادری می کرد وقتی از ماشین پیاده شد و به راننده کرایه اش رو داد .... ما مسافرا که پشت نشسته بودیم ٬ از زور تعجب و ناراحتی نمی تونستیم نفس بکشیم ...

راننده سرش رو از پنجره کرد بیرون و گفت :

" تف تو اون ننه ای که بهت برادری یاد داده "

پولش رو هم از ماشین پرت کرد بیرون و به ما گفت : نون ای که از این جور آدما تو سفره ی آدم بیاد ٬ برکت نداره


این راننده ها مرامی دارن که من هیچ جا ندیدم ! هر چی راننده ترانزیت و بیابون و اینا باشن ٬ بیشتر ....

به یه عرفانی می رسن تو جاده که من کمتر توی کسی دیدم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 23:19  توسط شرمین   | 

امروز توی خیابون مشغول رانندگی بودم ٬ که یه ماشین پلیس اومد پشتم وایساد و توی بلندگوش گفت :

پراید مشکی بزن کنار

من هم  گوشه خیابون ماشینمو نگه داشتم
داشتم با خودم فکر می کردم که چی کار کردم پلیس من رو نگه داشته .... موبایل ؟ سرعت ؟ کمربند ؟ چراغ قرمز ؟ .....
دیدم که ماشین پلیس بی توجه به من از کنارم رد شد و رفت
خیلی تعجب کردم .... اما بعد از چند ثانیه تازه یادم افتاد که من یه ماهی میشه که دیگه پراید مشکی ندارم و ماشینمو عوض کردم !!

یه چیزایی تو خون آدمه !!!!!!! منم انگار یه پراید سیاه مدل ۸۵ تو خونمه !! حتی اگه دیگه صاحابش نباشم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:40  توسط شرمین   | 

زنیکه بادی به غبغب اش میندازه و میگه :

آخه من خیلی خاص ام ! هیچ کی مثه من نیست ٬ من همین یه دونه هستم !

آروم در گوش شادی میگم :

خوب آخه خدا یه اشتباه رو دو بار تکرار نمی کنه !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:25  توسط شرمین   | 

برای تو - شعر و فوگ در می ماژور

روی چمن های خیس ٬
زیر رگبار تند ٬
راه می روم
و اشک می ریزم
برای بغض تو٬
که این روزها
انبوه می شود اما
نمی شکند.

دفن می شوم
میان غم خفته در چشمهای تو
این لباس تازه به چشم های تو نمی آید
برهنه کن چشم هایت را
برای تو اندکی فراموشی آورده ام
تا شاید باردگر
برای من لبخند باشی
عزیز من
نت های ملودی خنده ات را فراموش کرده ام
بیا از نو
با هم به روی صحنه برویم
و گریگ۱ بزنیم
همان شو که بودی ....


 ادوارد گریگ - آهنگساز

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:6  توسط شرمین   | 

 نمی دانی
زمان ٬ بی حضور تو ٬
برای گذران
چه خساست ها می کند ....

هوا سرد شده
این روزها رویا می بافم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:52  توسط شرمین   | 

در هزارتوی این زندگی لجن آلود
میان این همه دود و رشک و دروغ 

گنجینه ای یافته ام :
" عشق محضی
که از جنس حقیقت است "



می دونین چیه ؟ انقدر دروغ به خوردمون دادن ٬ انقدر دروغ شنیدیم ٬ که باور کردن دروغ ها برامون راحت تره انگار .
دیشب شنیدن راست ترین حرف ها برام عذاب بود ... می بینین ؟ من هم ٬ با این همه ادعا و قُمپُز و اینا ... جنبه ی شنیدن یه سری حقایق رو ندارم .......
همینه که اینگلیسا می گن :
! Lie to me , Lie to me , I promise to believe it

سعی می کنم انقدر بزرگ شم به بتونم قدر این همه زلالی تو رو بدونم .....

عزیز من ....
مرسی که هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:18  توسط شرمین   | 

از این که فصل شال گردن نزدیک شده خوشحالم .
"پیشنهاد می شود" های ماه جدید رو اعلام می کنم :
۱. فیلم صداها ....... می گن فرزاد موتمن یه " شب های روشن " دیگه ساخته
۲. اینترمتزو ۲ برامس
۳. هات چاکلت تمامی شعبه های امیر چاکلت
۴. استخر آب گرم
۵. پیاده روی صبح زود پاییزی
۶. پولوور راه راه بنتون
۷. تو !
۸. چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی
۹. پنجمین قطعه ی آلبوم dust of time - Elenie karaindrou
۱۰. شرلوک هولمز
۱۱. فیلم صداها ! :-دی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:56  توسط شرمین   | 

پلاک قلبت زوج است
.......................................
تنها مرا شنبه ٬ دوشنبه و چهارشنبه دوست داری

دلم می گیرد
...
بیا به شهری برویم
که روزهای هفته اش ٬ همه زوج باشند
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:4  توسط شرمین   | 

میان هُرم تن من
و سرمای درونم
جنگی است

تو را می بینم
ایستاده در کنار من
بوسه بر پیشانی ام می زنی
دست هایم را می گیری
برایم ترانه می خوانی تا به خواب روم

خورشید که می آید
تازه به یاد می آورم
که دریاها فاصله است میان ما
خیال بوده حضورت
...
اما ....
عجیب اینجاست
دست من هنوز ٬ بوی دست تو را می دهد

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:0  توسط شرمین   | 

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم
دوست دارم که بدانی دوستت دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 1:1  توسط شرمین   | 

دلخوشی ِ گلدان شمعدانی بیرون پنجره
اندکی نور خورشید ٬
دلخوشی ِ قلب نآرام من ٬
طلایی چشم های مهربان تو

دو فنجان چای ریخته ام
تا ماه از نردبان آسمان بالا نرفته بیا
و تا آمدنِ روز بمان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:21  توسط شرمین   | 

جایی میان چشم های تو
درست میان آن دو طلایی همیشه مهربان
جایگاه بوسه ای است ٬
که لبان من آرزویش را دارند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:14  توسط شرمین   | 

شیشه
از سرمای چشمانم بخار گرفته
آن سمت پنجره
ابری نیست
این سمت اما
باران می بارد
دستان من در تنهایی٬
به پیر شدن عادت می کنند
لبخندت خاطره می شود
"دوستت دارم" هایت را دوره می کنم
چشم هایم پر از رد نگاه توست 
و دست هایت
... که دلتنگشانم 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 21:21  توسط شرمین   | 

همیشه فکر می کردم هیچ خبری نمی تونه خوشحال کننده تر از اون لحظه ای باشه که جواب رتبه های کنکور سراسری اومد و من مطمئن شدم که به آرزوی بزرگم ( دانشگاه هنر ) رسیدم ....

اما دیروز اتفاقی افتاد که باعث شد من یه خوشحالی ِ بی نهایتو حس کنم که تا حالا تجربه اش نکرده بودم .....

دیروز صبح مسابقه نوازندگی هنرجویان فرهنگسراهای سر تا سر تهران بود و همه از سر تا سر تهران با قطعه های غول اومده بودن ....

از فرهنگسرای ما فقط ۳ تا از شاگردای من انتخاب شده بودن ۲ تا دختر ۱۴ ساله و یه پسر ۱۸ ساله ... من فقط به بچه هام گفته بودم که دارین می رین تجربه ی اجرای جدید داشته باشیم ... اجرای رقابتی ... و نتیجه اش اصلا برامون مهم نیست .... ( ترسیده بودم که احساس شکست بعدش بدجور اذیتشون کنه ) خلاصه ... قیافه ی من رو ... در نظر بگیرین ... وقتی ۲ تا شاگردای ۱۴ ساله من رتبه ی اول و دوم رو کسب کرده بودن ......

نمی دونم چه جوری می تونم حسم رو منتقل کنم ... نمی دونم می تونین بفهمین من چقدر خوشحال شدم ؟ حتی اگه خودم اول می شدم این حس انقدر زیاد نبود ....

من تدریس رو دوست دارم ولی همیشه می ترسیدم ... نکنه اشتباه کنم ؟ نکنه اشتباه یاد بدم ؟ نکنه کسی به خاطر من از موسیقی زده بشه ؟ نکنه .... هزار تا فکر و خیال ....

دیشب اولین شبی بود که من خیلی خیلی راحت خوابیدم .....

مثل یه پیر مردی که وصیت نامه نوشته و می دونه که وارث داره .....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:49  توسط شرمین   | 

 اگه انقدر عجله برای تموم کردن درسم نداشتم ٬ می رفتم سه سوته درسم رو حذف می کردم .... اما این عذاب الهی تا آخر ترم بیخ ریش منه .....
می خوام بدونم چه گناهی کردم که لایق عذاب کلاس های خانوم پورتراب هستم - اونم هشت ساعت در هفته -
من که این روزها برگ خشکیده ی چنار رو هم زیر پا له نکردم .....
خدایا .... عذابت رو به یکی دیگه نازل کن ! من واقعا روزهای پاییزی خوشگلی دارم .... تو که میای زحمت می کشی٬ فصل های خوشگل واسه ما درست می کنی ٬  خرابشون نکن دیگه ... ( چه گونه خدای خود را گول بزنیم ! )
بذار با خاطرات هفته ی پیشم ٬ باز هم به پشت بومی برم که ماه بهش نزدیکه

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 8:17  توسط شرمین   | 

بعد از یازده ماه شروع می کنم ....

سلام :)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:5  توسط شرمین   |