اینستاگرام : 31 اکتبر 2014:

هرچيزى كه مى نوشتم ، از انشا و مقاله تا داستان كوتاه و نيمه بلند ، با حوصله مى خوند و در موردش كلمه به كلمه حرف مى زديم و اصلاحم مى كرد.
هفده هيجده ساله كه بودم ، اولين شعرى كه نوشتم رو براش بردم كه بخونه، يه شعر كوتاه عاشقانه ، كه يك روى كاغذ با خودكار آبى نوشته بودم

توى اتاق گوشه تختش نشسته بود و طبق معمول مشغول جمع و جور بود، بهم گفت خودت بخوون ، گفتم روم نمى شه ،
از خجالت ، ورقه رو پايين تختخوابش گذاشتم و رفتم بيرون اتاق منتظر موندم ، تا شعرمو بخوونه،
صداى برداشتن ورقه شعرم رو شنيدم و صداى جلد عينكش ، مى تونستم تجسم كنم كه عينكِ خوندنش رو برداشته و مشغول خوندن شده
يه دور شعرمو توى دلم مرور كردم
و مى دونستم كه الان خوندنِ شعرم رو تموم كرده
رفتم تو
گفتم خب؟
با لبخند جواب داد : عاشقيت هم اگه به بدىِ شاعريت باشه كه ديگه واويلا!
برو كتاب جهانبانى رو بيار با هم شعر بخوونيم !

دلم تنگه مامان نيره