11

شب يلداس ، همه مون دور هم جمع شديم توى اتاق نشيمن. روی میز وسط اتاق ، ظرف های میوه و انار دون کرده و هندونه و آجیل و میکادو و بشقاب های دُور رنگی و کاسه های کوچیکِ کریستالی خود نمایی می کنن .
من هشت نه سالمه، آرين داره بهم ياد مى ده با پوست پرتقال و تراش ، چطور بين دو تا خودکار ، تارعنكبوت درست كنم، بابا و دايى حميد هم روی کاناپه نشستن و دارن تخته نرد بازى مى كنن ، صدای مجادله های گاه و بیگاه من و آرین ، و صدای کُری خووندن های بابا و دایی حمید تمام اتاق رو پر کرده.
مامان از آشپزخونه گلپر آورده و مشغول ريختنِ انار ، توى كاسه هاى كوچولوئه ، خاله خندان كه انوشيروان رو حامله س، داره خريدهاش رو به مامان نيره نشون مى ده و باباحسن هم توى اتاق كارش مشغول مطالعه س.

صداهای ما که بالا می گیره ، مامان نيره برای تموم شدنِ قائله، بهم مى گه که برم حافظ رو بيارم که فال بگیریم . من مى پرم از اتاق مى رم بيرون و پله ها رو تند مى رم بالا. صداى باباحسن رو مى شنوم كه داد مى زنه " يواش توله سگ! ميفتى!" 

از كنار تخت مامان نيره حافظش رو بر مى دارم و ميام پايين . به پاگردِ جلوی اتاقها كه مى رسم ، باباحسن هم مياد و موعظه رو شروع مى كنه كه " اين پله ها ، چوبى و قديمى ان ، لق شدن ، مى شكنن ها ، ... من برای خودت می گم . موقع بالا پایین رفتن از این پله ها بیشتر باید مراقب باشی "

مامان نيره مثل همیشه میاد و ميونه رو مى گيره و همه با هم برمی گردیم توی اتاق نشیمن، مى رم توى بغل مامان نیره مى شينم و حافظ رو مى گيرم دستم و با اصرار از مامان نیره می خوام که اجازه بده حافظ رو من باز کنم.
همه آروم دور ميز مى شينن و كاسه های انارشون توى دستشونه و مشغول خوردنن ، با هیجان کتاب رو باز می کنم و می دم به مامان نیره ، اما بهم مى گه كه من بخوونم و خودش كمكم مى كنه .قبول می کنم و میونِ سکوت همه ، با صدای بلند و دکلمه واری می خوونم :

اى فروغِ ماهِ " حَسَن" ، ....
همه مى خندن ، من از اشتباه خودم خجالت می کشم و از خنده ى همه ، ناراحت می شم و اخم مى كنم . همچنان صدای خنده ی همه و تکرار عبارت ِ " ماه ِ حَسَن " ادامه داره که آرين مى ايسته و از همه عكس مى گيره ، با دیدن ِ نورِ فلاش ، همه ساکت می شن و به سمت آرین برمی گردناز دوربين صداى جمع شدنِ فيلم عکاسیِ داخلش مياد ، بابا مى گه " آخ آخرین عکس دوربین بود ، كاش بی هوا عکس نمى گرفتى ، بعد از شام سر فرصت مى گرفتيم. "

بعدها که این حلقه عکس چاپ شد ، بابا یه کپی از این عکس رو هم به مامان نیره داد .
باباحسن دستش دور شونه مامان نيره س و داره با مهربونی بهش نگاه مى كنه ،نور فلاش دوربین ، دقيقا توى شيشه عينك مامان نیره خورده ، من اخم كردم و دست به سينه دارم توى دوربين رو نگاه مى كنم ، بابا نصف صورتش توى كادر نيست، دايى حميد هم حواسش به پیپ و فندکشه،خاله خندان پشتش به دوربينه، مامان هم مثل همیشه پلك زده.
اون موقع به نظرم این عکس، عکس ِ خوبی نمیومد و واقعا دلیل علاقه ی مامان نیره رو به این عکس نمی فهمیدم،امروز اما تازه می فهمم که عجب عكس زنده و پر خاطره ایه.

پشت عكس رو نگاه مى كنم ، مامان نيره با دستخط لرزونش نوشته "يلداى يكهزار و سيصد و شصت و نه"

10

اینستاگرام 15 ژانویه 2016:


سفر كه مى خواستم برم، قبلش كه منو مى ديد ، بهم به اصطلاح "اُقُر راه" مى داد ( فك مى كنم همينجورى نوشته مى شه يه اصطلاح آذرى به معنى " سفر بخيرى" ) يه مبلغ كوچيكى پول ، كه من هميشه باهاش سوغاتى مى گرفتم براى خودش،..... آخرين بار ، قبل از سفر اصفهانم ، بهم اقر راه داد و من براش از روبروى زاينده رود يه جعبه مارمالاد ( حتى يادمه اسم برندش آچاچى بود) گرفتم ،.... مارمالاد دوست داشت و هميشه روى ميز اتاق نشيمن يه ظرف كوچولو مارمالادهاى رنگى داشتيم ، امروز غروب ، كه توى كوچه پس كوچه هاى زيباى بخش آسيايى استانبول از پياده روى خسته شده بودم ، نشستم توى يه كافه كوچيك خيابونى كه چاى بخورم. وقتى كنار چاييم ، يه دونه مارمالاد كوچولو ديدم ، تمام صورتم پر لبخند شد .....
تولدت مبارك دوست ماهم :*

موسيقى متن: سارى گلين

9

اینستاگرام 28 مارچ 2015 :


مامان نيره از چند روز قبل همه مون رو اجير مى كرد به شست و شو و گردگيرى و جمع و جور و خريد و چيدن شيرينى ها و ميوه ها، .... ظرف آجيل كريستال و نقره اى بود ، يه سينى بزرگ برنجى براى ميوه ها ، بلور هاى دسته نقره براى شيرينى هاى لقمه اى مخصوص عيد، بشقاب هاى سفيد با خط باريك آبى دورشون، فنجون هاى قهوه و استكان نعلبكى هاى كمر باريك دسته نقره اى براى چاى،...... روز مهمونى ، موهاشو بيگودى مى پيچيد و روى لبهاى باريكش ماتيك مى زد و گوشواره هاى بزرگ مرواريد و گردنبندهاى بلند مرواريد رو روى هم مينداخت،عينك مخصوص روزهاى مهمونيش رو مى زد و توى سالن تا لحظه آخر با پارچه ى كوچكى مشغول گردگيرى بود ،..... مهمونها كه وارد مى شدند ،... مثل مرواريد مهمونى از شيكى و زيبايي مى درخشيد ..... فردا حتما ميون ما مى چرخه و مراقبه كه همه چيز مرتب باشه ....

8

اینستاگرام 20 ژانویه 2015:

از وقتى كه خيلي بچه بودم ، روى نرده ها كه سُر مى خوردم، مامان نيره آروم روى گونه ش مى زد و مى گفت آخه شرمين ، تو مگه پسرى ؟ ، باباحسن هم بادى به صداش مى نداخت و مى گفت توله سگ ! نرده ها لق شدن، ميفتى سرت ميشكنه ،... و نهايتا مجبور مى شدم خودم يورتمه بيام پايين ، .... دو تا ، دو تا ، دوتا ، .... و دوتاى آخر رو مى پريدم ،..... هنوزم همه پله ها رو به ياد همون روزا دوتا دوتا دوتا ، و چندتاى آخر رو مى پرم ،...
بعدتر ها مامان نيره كه چشمش كمتر مى ديد، گوشه پله ها رو چسب سفيد زديم كه راحت بتونه پله ها رو تشخيص بده، .... هنوز كه هنوزه همه پله ها رو همين جورى ميام پايين،... اما به اينجا كه مى رسم ،چشمم قفل مى شه به چسب هاى سفيد روى پله و يواش مى رم و توى دلم ياد صداى قدم هاى مامان نيره روى پله ها ميفتم، يه ١٠ تا پله ، يه پاگرد ، يه ٦ تا ،... و اون موقع مامان نيره ميومد توى اتاق نشيمن

7

اینستاگرام 13 ژانویه 2015 :

زنگ كه مى زدم كه مى خوام برم و شب بمونم، هميشه ازش مى پرسيدم:
مامان نيره، مهمون-كوچولو نمى خواين؟
با صداى خوشحال و لرزونش هميشه جواب مى داد بله كه مى خوايم، بله كه مى خوايم !

شباى زمستون كه پيشش مى موندم، لباسش اغلب يه "پولو نِك " ِ شيرى بود و " روب دُ شامبر" ِ قهوه اى نخى روش ، اگه سرد تر هم مى شد يه ژيله ى بافتنى شيرى هم روش مى پوشيد ، جوراب هاى پشمى ، و دمپايى هاى طبى سرمه اى پررنگ،
يه راديوى سونى داشت كه تا آخرين روز هم توى كاور و جعبه اى كه خريدارى شده بود، نگهدارى مى شد،
بعد از شام ، مى رفتيم توى تختش و مى نشستيم، چراغ مطالعه بالاى سرش رو روشن مى كرديم و راديو آمريكا رو گوش مى كرديم،
در طول اخبار، هزار بار چك مى كرد كه پتو روى من باشه و من سرما نخورم،
بعد از اخبار، حافظ محبوبش رو از بالاى سرش بر مى داشتيم و مى خوونديم، با حوصله اصلاحم مى كرد و معنى مى كرد برام،
بعد از حافظ اگه از جدول بعد از ظهرش ، چيزى باقى مى موند، دوباره مى نشستيم سرشون،
آخر شب هم باهام تا بالا، دم اتاقم ميومد تا مطمئن شه كه اتاقم گرمه و همه چى رو به راهه
هميشه روزهايى كه مى دونست قراره بمونم، "هوا" رو روشن مى كرد و پتوهاى خودش و پتوهاى اتاق نشيمن رو مى برد توى اتاق من ، تا من يخ نزنم، و البته با وجود تمام تلاشهاش ، هميشه هم اون اتاق سرد بود !
و صبح روز بعدش هميشه من با صداى گفتگوى باباحسن و مامان نيره از پايين پله هاى اتاق من ، از خواب بيدار مى شدم
بابا حسن با صداى بلند به قصد بيدار كردن من :
- تا لِنگِ ظهر ؟ تا لنگ ظهر ؟
مامان نيره يواش زمزمه مى كرد:
- حسن ، بذار بخوابه هفت صبحه تازه
- من از ٥ بيدارم!!!
- عيب نداره، جوونه ، بذار بخوابه
- خير ! بايد ياد بگيره به موقع بيدار شه

- بيا بريم ميز صبحانه رو بچينيم بعد من خودم بيدارش مى كنم
باباحسن باصداى بلند:
توله ! بيدار شو ! ظهره !

من در حالى كه دو تا پتو دور خودم پيچيدم، در اتاقو باز مى كنم و ميام بيرون ،
مامان نيره :
سلام مهمون-كوچولو !

دو روز مونده به تولدت و مهمون كوچولو اومده باهات قهوه بخوره، تولدت مبارك محبوب ترينم
:-*
دلم برات تنگ شده مامان نيره م

6

اینستاگرام 28 نوامبر 2014 :

نرگس واسه من مامان نيره س،.... گل محبوبش بود و من هميشه براش مى گرفتم، هميشه دعوام مى كرد كه چرا پولاتو خرج مى كنى، اما از اون لبخند ِ روى صورتش معلوم بود كه چه ذوقى كرده...
با هم مى رفتيم و از مهمونخونه گلدون مياورديم و مي برديم اتاق نشيمن،
گلدون رو هميشه مى ذاشت اون سمت ميز كه من نشستم
عطر نرگس كه مى پيچيد توى اتاق و شيرقهوه هايى كه با ميكادو مى خورديم و هر از گاهى نگاه مى كرد به گل ها و مى گفت زرد و سفيد تركيب رنگ قشنگى دارن ،.... مى بينى؟
مامان نيره م نوبرونه كردم نرگس امسالو

5

اینستاگرام 6 نوامبر 2014:


شب سرد پاييزى ، منزل پدربزرگ ، نوستالژى شب هايى كه مامان نيره كنار ميز صبحونه مى نشست باباحسن روى صندلى پيانو كنار من ، و بابا و انوش كوچك ژست گيتار زدن مى گرفتن ، خاله خندان و مامان و آرين از بالاى پله ها، دايى حميد دور ميز ناهارخورى -قطعا اگه به جمع مون خاله كتى و عمو جف اضافه مى شدند،اونا كنار پيانو مشغول رقص دو نفره بودند ؛)-، همه با هم مى خونديم و با وجود صورت پرلبخند مامان نيره من هميشه به غم پشت چشمهاش فكر مى كردم ، كه از پشت عينك ته استكانيش هميشه معلوم بود، #حسرت روزهايي كه رفت

4

اینستاگرام : 31 اکتبر 2014:

هرچيزى كه مى نوشتم ، از انشا و مقاله تا داستان كوتاه و نيمه بلند ، با حوصله مى خوند و در موردش كلمه به كلمه حرف مى زديم و اصلاحم مى كرد.
هفده هيجده ساله كه بودم ، اولين شعرى كه نوشتم رو براش بردم كه بخونه، يه شعر كوتاه عاشقانه ، كه يك روى كاغذ با خودكار آبى نوشته بودم

توى اتاق گوشه تختش نشسته بود و طبق معمول مشغول جمع و جور بود، بهم گفت خودت بخوون ، گفتم روم نمى شه ،
از خجالت ، ورقه رو پايين تختخوابش گذاشتم و رفتم بيرون اتاق منتظر موندم ، تا شعرمو بخوونه،
صداى برداشتن ورقه شعرم رو شنيدم و صداى جلد عينكش ، مى تونستم تجسم كنم كه عينكِ خوندنش رو برداشته و مشغول خوندن شده
يه دور شعرمو توى دلم مرور كردم
و مى دونستم كه الان خوندنِ شعرم رو تموم كرده
رفتم تو
گفتم خب؟
با لبخند جواب داد : عاشقيت هم اگه به بدىِ شاعريت باشه كه ديگه واويلا!
برو كتاب جهانبانى رو بيار با هم شعر بخوونيم !

دلم تنگه مامان نيره

3

اینستاگرام 16 جون 2014 :

يادمه كوچولو بودم ، يه بار كه با مامان نيره م توى حياط نشسته بوديم و توى بشقاباى "دور رنگى" مشغول ميوه خوردن بوديم، ازم پرسيد چه ميوه اى رو از همه بيشتر دوست دارى؟ من داشتم تلاشم رو مى كردم كه يكى رو ميون چند تا كانديدم انتخاب كنم، به نتيجه نرسيدم ، گفتم نمى دونم، شما چى؟ بلافاصله گفت "انگور ياقوتى "، اول اين كه اسم قشنگى داره ، دوم اين كه مزه ش كاملا به اندازه ترش و شيرينه ، و سوم هم اين كه ببين چه منظم و زيبا كنار هم قرار گرفتن ..... يادمه همون روز ، آداب خوردن انگور رو بهم ياد داد :) الان كه نوبرونه مى كنم انگور ياقوتيو ، دلم برات يه ريزه شده مامان نيره قشنگم

2

اینستاگرام 14 می 2014 :

من / مامان نيره / سهراب سپهرى / نوه ى لوس پونزده سال پيش از مامان بزرگش پرسيد :سهراب دوست دارين؟/ مامان نيره ش گفت نه! / حالا ، سال مامان نيره ، زوركى ، دارم براش سهراب مى خونم ، چون هيچ شاعرى هيچ جا نمى گه "بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايى من بزرگ است "

1

اینستاگرام 11 فوریه 2014:

"خونه " براى من ، همين جاست .... من و آرين و انوش ، نشستيم و روى صندلى هاى بيرون اتاق نشيمن ، داريم ناهار مى خوريم و تلويزيون نگاه مى كنيم ، مامان و دايي حميد سر ته ديگ هاى سيب زمينى و پيازچه با هم معامله كنن ، مامان نيره حواسش به اين باشه كه همه خوب غذا بخورن ، باباحسن حواسش به اين باشه كه مامان نيره گوشت هاى غذاش رو بخوره ، خاله خندان سر غذا حرف نمى زنه ،... اين يعنى غذاش خوشمزه س ، بابا خوشحال باشه كه مامان نيره براى بابا عدس پلوى بدون كشمش و خرما جداگانه كشيده ،....
" خونه " براى من تا هميشه همين جاست

اردی ب ه ش ت .......

اردیبهشت همیشه ماه مامان نیره س برام ...
ماه عطر گل
ماه هوای ماه
ماه چیدن میز توی حیاط پایین و هندوانه و بشقابای دور رنگی ....
ماه شیراز
ماه شعر
ماه رفتن مامان نیره
ماه شروع
...