اینستاگرام 13 ژانویه 2015 :

زنگ كه مى زدم كه مى خوام برم و شب بمونم، هميشه ازش مى پرسيدم:
مامان نيره، مهمون-كوچولو نمى خواين؟
با صداى خوشحال و لرزونش هميشه جواب مى داد بله كه مى خوايم، بله كه مى خوايم !

شباى زمستون كه پيشش مى موندم، لباسش اغلب يه "پولو نِك " ِ شيرى بود و " روب دُ شامبر" ِ قهوه اى نخى روش ، اگه سرد تر هم مى شد يه ژيله ى بافتنى شيرى هم روش مى پوشيد ، جوراب هاى پشمى ، و دمپايى هاى طبى سرمه اى پررنگ،
يه راديوى سونى داشت كه تا آخرين روز هم توى كاور و جعبه اى كه خريدارى شده بود، نگهدارى مى شد،
بعد از شام ، مى رفتيم توى تختش و مى نشستيم، چراغ مطالعه بالاى سرش رو روشن مى كرديم و راديو آمريكا رو گوش مى كرديم،
در طول اخبار، هزار بار چك مى كرد كه پتو روى من باشه و من سرما نخورم،
بعد از اخبار، حافظ محبوبش رو از بالاى سرش بر مى داشتيم و مى خوونديم، با حوصله اصلاحم مى كرد و معنى مى كرد برام،
بعد از حافظ اگه از جدول بعد از ظهرش ، چيزى باقى مى موند، دوباره مى نشستيم سرشون،
آخر شب هم باهام تا بالا، دم اتاقم ميومد تا مطمئن شه كه اتاقم گرمه و همه چى رو به راهه
هميشه روزهايى كه مى دونست قراره بمونم، "هوا" رو روشن مى كرد و پتوهاى خودش و پتوهاى اتاق نشيمن رو مى برد توى اتاق من ، تا من يخ نزنم، و البته با وجود تمام تلاشهاش ، هميشه هم اون اتاق سرد بود !
و صبح روز بعدش هميشه من با صداى گفتگوى باباحسن و مامان نيره از پايين پله هاى اتاق من ، از خواب بيدار مى شدم
بابا حسن با صداى بلند به قصد بيدار كردن من :
- تا لِنگِ ظهر ؟ تا لنگ ظهر ؟
مامان نيره يواش زمزمه مى كرد:
- حسن ، بذار بخوابه هفت صبحه تازه
- من از ٥ بيدارم!!!
- عيب نداره، جوونه ، بذار بخوابه
- خير ! بايد ياد بگيره به موقع بيدار شه

- بيا بريم ميز صبحانه رو بچينيم بعد من خودم بيدارش مى كنم
باباحسن باصداى بلند:
توله ! بيدار شو ! ظهره !

من در حالى كه دو تا پتو دور خودم پيچيدم، در اتاقو باز مى كنم و ميام بيرون ،
مامان نيره :
سلام مهمون-كوچولو !

دو روز مونده به تولدت و مهمون كوچولو اومده باهات قهوه بخوره، تولدت مبارك محبوب ترينم
:-*
دلم برات تنگ شده مامان نيره م